من مترجم معتاد
توی دنیا هیچ چیزی برام به اندازه رمزگشایی و رمز گذاری جالب نبوده و نیست. یادمه راهنمایی که بودم یه دفتر خاطره داشتم که توش اتفاقات روزمرهم رو مینوشتم. از اونجایی که کمد وسایل زیر تختمون امنیت زیادی نداشت و قفلش به یک تقه بند بود، برای خودم یک سری نشانه های رمزی ساخته بودم. مثلا علامت ضربدر نماد حرف میم بود. اون قسمتهایی از دفتر خاطراتم که نمیخواستم هیچکس از نوشته هاش سر در بیاره رو با همین کدها مینوشتم. مثلا احساسی که نسبت به یکی از دوستهام (!@#$%×&) یا سرپرست خوابگاه آقای نصیری داشتم، به خصوص بعد از روزی که بازی فکربکرم رو ریخت توی سطل آشغال و مهره هاش همه گثیف و گم و گور شدن.
شاید به همین دلیله که به یاد گرفتن زبان های مختلف (همچنین برنامه نویسی کامپیوتر) علاقه زیادی دارم. هر زبان از یک مجموعه کد تشکیل شده که افرادی که به اون زبان صحبت میکنن اون کدها رو بلدن و چیزی که میخوان بگن یا بنویسن رو با استفاده از اون کدها رمزگذاری میکنن و ما زبان آموزها در واقع داریم تلاش میکنیم به ابزاری دست پیدا کنیم تا بتونیم قفل اون رمزها رو بشکنیم.
منِ مترجم علاوه بر این که از شکستن اون کدها لذت میبرم، به دنبال لذت دیگهای هم هستم: لذت دوباره به رمز تبدیل کردن اونچه در صندوقچه متن زبان مبدا پیدا میکنم؛ لذت به فارسی تبدیل کردن چیزی که از متن انگلیسی برداشت میکنم. به این دلیل هست که به ترجمه داستان، به خصوص داستانهای کوتاه ۵۰ کلمه ای، علاقه و شاید اعتیاد شدیدی پیدا کردم (هرچه داستان کوتاهتر، رمزها بیشتر و پیچیدهتر). فکر میکنم به هورمونهای لذت بخشی که موقع ترجمه کردن یک داستان کوتاه و حل مسئلههای ترجمهای اون در مغزم ترشح میشه اعتیاد پیدا کردم. این همون هورمونی هست که وقتی یک مرحله از بازی Candy Crush رو تموم میگنیم توی مغزمون ترشح میشه و باعث میشه باز هم بخوایم بازی کنیم: DIVINE!!!!💎😊
زبانمند تالار گفتگو درباره زبان
