
من و دوچرخم و یکی از همکلاسی هام در مدرسه کهنه
یه خاطره نه چندان بیربط 😊
فکر میکنم کلاس اول یا دوم ابتدایی بودم که بابام برام دوچرخه خرید. خیلی دوسش نداشتم چون نو نبود. بعد از چند ماه انتظار به دستم رسیده بود. اون روزی (در مقابل امروزی) هم نبود. تایراش آج برجسته نداشت. چند تا خط موازی بودند که دور یه دایره میچرخیدن. شکل تایر جلو و عقبش هم با هم فرق داشت. صندلیش هم با دوچرخه های جدید فرق میکرد. کفیش یه مثلث دراز و بی حال بود و بدتر از اون پشتی هم داشت! یه میله خمیده به شکل حرف U برعکس. قبل از خریدن این دوچرخه اصلا دوچرخه سوار نشده بودم.
پاهام به زمین میرسید ولی موقع رکاب زدن حفظ تعادل دوچرخه خیلی برام سخت بود. طوری که بیشتر از چند متر نمیتونستم باهاش برم. کنار خونمون یه تپه ی بزرگ بود با شیب ملایم. اندازه ای بود که بالا رفتن ازش برای یه پسر بچه ی ترسوی هفت هشت ساله حکم فتح یه قله ی نه چندان بلند رو داشت. این طور که برام تعریف میکنن، و خودم هم تصویر مبهمی ازش تو ذهنم دارم، عمو قدرت، دوست بابام، کوچیکتر که بودم برای خندوندن بقیه چند باری من رو برده بود گذاشته بود روی اون تپه و من میترسیدم ازش بیام پایین. خدا بیامرزتش. حالا بزرگترشده بودم و ترسم از اون تپه کمتر شده بود. به ذهنم رسید که اگر دوچرخه رو ببرم بالای تپه و سوارش بشم و از شیبش بیام پایین دیگه نیازی به رکاب زدن ندارم و تعادلم حفظ میشه. همینطور هم شد! شیرینی اون لحظه که برای اولین بار تونستم با دوچرخه از دم خونه خودمون برم تا دم خونه بابابزرگم، که صبحها با صدای موتورش از خواب بیدار میشدم، هنوز توی دلم هست.
چندین بار این کار رو امتحان کردم و هر بار وقتی سرعت دوچرخه کم میشد خودم با رکاب تندش میکردم. بالاخره شد! دیگه به تپه نیاز نداشتم. هنوز نمیتونستم تند برونمش ولی دیگه به یاد گرفتن دوچرخه سواری فکر نمیکردم. دوچرخه شده بود برام ابزار کنجکاوی و آزادی بیشتر. دیگه سرگرم لونه مورچه ها و با شلنگ آب ریختن توی اونها نبودم. باهاش میرفتم خرید از مغازه سید نساء. یک دستم سطل ماست آبی بود و دست دیگم روی فرمون. ماست میخریدم و دوغ تحویل مامانم میدادم! باهاش میرفتم مدرسه کهنه. اونجا غروبای تابستون پاتوق بچه های محل بود. چیزهای زیادی اونجا دیدم و شنیدم. یکیش این بود که ساقه نی های خشک و نازک رو به اندازه های کوچیک میشکستیم و نوکش رو آتیش میزدیم و مثلا سیگار میکشیدیم!…
📌اینها رو چرا براتون تعریف کردم؟
تعریف کردم چون زبان آموزی رو مثل دوچرخه سواری میبینم. یک مهارت نه یک هدف. یک وسیله برای کنجکاوی بیشتر و دیدن دنیای بیرون از دیوارها. برای آزادی. برای اینکه تونستم از خونه برم مدرسه کهنه. تونستم از دنیای پاستوریزه ساخت مادرم بیرون برم. دنیای جدیدی رو جلوی خودم باز دیدم. کمک گرفتن از تپه بهم یاد داد چطور از بقیه نخوام که هولم بدن. تعادل نداشتن روزهای اول دوچرخه سواری بهم یاد داد که میشه با وجود بی عیب نبودن مهارتهای زبانیم در حد خودم ازش لذت ببرم.
⚡زبان، هرچقدر که ازش بلدید، هرچقدر، باید براتون حکم یک دوچرخه داشته باشه. شاید زبان امروزتون برق نزنه، تایراش آج نداشته باشه، نتونید تند برونیدش و نداشتن تعادل گاهی زمینتون بزنه، ولی باید سوارش بشید. باید با همین توانایی امروزتون باهاش برید توی دنیای جدید. توی مدرسه کهنه. باهاش نی آتیش بزنید، باهاش ماست رو دوغ تحویل بدید. باهاش قسمتی از روزتون رو پر کنید. آموزش دیدن در زبان مثل شنیدن لذت دوچرخه سواری از دهن بقیه ست. نمیگم آموزش بیهوده ست. ولی اصلا و ابدا کافی نیستن.
امروز هوا خیلی خوبه. دوچرختون باد داره؟😊
زبانمند تالار گفتگو درباره زبان
